امروز در کلاس دانشگاه آزاد شهر ری ، اتفاقی افتاد که برایم بی سابقه بود:

پس از ترک کلاس توسط یکی از دانشجویان دختر ( که امری کاملاطبیعی است و هیچگاه در کلاسهای دانشگاه در موردش واکنش نداده ام و دانشجویان به راحتی می توانند به خارج از کلاس بروند ) یک از اساتید در را باز کرد و اطلاع داد که دانشجوی نامبرده در مقابل  درب کلاس بیهوش شده است . با کمک تعدادی از دانشجویان دختر به کمکش رفتم . ابتدا من هم فکر می کردم که فشارش افتاده است بنا براین کمی آب قند و نمک به او دادیم. در حالی که  چهره او اصلا نشان نمی داد که فشارش افتاده است ، لذا فکر کردم که صرع دارد. اما علائم آن را نیز ندیدم. در همین حال یکی از خانمها گفت که عضلاتش سخت شده . بنابراین متوجه شدم که احتمالا مشکل اعصاب دارد. در همین نگرانیها بودم ( حدس بزنید کلاس رها شده ، دخترک روی زمین افتاده و با حالی نزار دیگران را می نگرد ، انواع طبابتها نیز توسط افراد ارائه می شود.) یکی از دانشجویان را برای اطلاع گروه به آنجا گسیل کردم.

با پاکتی پر از دارو برگشت . تازه کاملا به من مسجل شد که سابقه بیماری دارد .

اما:

تمام عصر به این اتفاق می اندیشیدم. موضوعاتی چند به ذهنم خطور کرد.

در این سالها ( که بچه ها و کودکان زمان جنگ به سن بزرگسالی رسیده اند ) بنظرم می رسد که تعداد زیادی از اخبار بیماریهای عجیب مادران باردار و نوزادان به گوش می رسد ِ در کنار اخبار سقط جنین و ناتوانی سیستم مادران در نگهداری نوزادان که کمتر دلیل خاص پزشکی میتواند داشته باشد.

به  یاد کمبودهای جنگ لعنتی افتادم . ایامی که برای گوشت و کره و ... باید ساعتها در صف می ایسادیم . ایامی که شنیدن خبر شهادت ( کشته شدن ناشی از جنگ ) عادی شده بود ، ایامی که اضطراب بمباران و موشک باران خانواده ها را با پریشانی فراوان همراه  کرده بود و ...

امروز آن کودکان به سن جوانی رسیده اند . سن باروری. سنی که به  ظاهر سالم و رشید  و زیبا روی هستند . اما

در باطن دردهای آن سالها را بی آنکه خود بدانند و حتی قابل تشخیص هم باشد به همراه می کشند .

البته می دانم که این تنها علت نبوده و علل دیگری نیز می توان برای بیماری این دختر یافت  اما نکته مهمی بود که به ذهنم آمد .

با تمام وجود برای تمامی افراد بشری آرزوی سلامت دار و امیدوام که جنگ ( که  ناشی از جاه طلبی سیاتمداران است ) را هیچ ملتی تجربه نکند.

انشاء الله