هنگامی که وارد خاک عراق شدیم و چندمتری پیش رفتیم ، مواجه با حضور نظامیان آمریکایی شدیم .
همیشه در ذهنمان ، نیروهای نظامی آمریکایی را اسطوره نظامی گری شناخته ایم . خواه این موضوع درست باشد ، خواه نادرست .
لباسشان ویژه بود . پوتین و عینکشان بیش از بقیه عناصر لباسشان توجه برانگیز می نمود. گروهی از آنان مسلح بوده و گروهی اگرچه لباس نظامی به تن دارند ، اما مسلح نبودند . تک و توک هم لباس شخصی در میانشان دیده می شود . اما وجه مشترک همه آنها ، هیکل نسبتا بزرگشان است .
یکی از این نظامیان که با یک مسلح همراهی می شود پیش می آید . کاملا مشخص است که پاهایش مشکل دارد چرا که در هنگام راه رفتن ، گام ها را مستقیم و صحیح بر نمی دارد . مسافران را یکی یکی مرور می کند و از جوانان حاضر در کاروان با زبان فارسی و لهجه ای روان ، در مورد دفعات سفرشان می پرسد . پاسپورت مرا هم روی باقی پاسپوتهایی که گرفته است ، می گیرد . هم من و هم سایر همسفران احساس نا امنی و نگرانی داریم .
نظامی مسلحی که در پی اوست ، به اشاره دست می فهماند که عینکم را بردارم و دستگاهی را مقابل چشمم میگیرد . بعد از اینکه پاسپورت جوانان را جمع کرد ، آن را تحویل یک لباس شخصی مسن آمریکایی می دهد و ما را از جمع جدا میکند .
روی نیمکتی پشت دیواری می نشینیم تا کسی پیدا شود و اسامی افراد را یک به یک با لهجه آمریکایی بخواند . در زمان کوتاه این انتظار ، موضوع صحبت با سایر همسفران ، تسلط آن آمریکایی به زبان فارسی بود . حتی شرط می بستند که ایرانی مقیم آمریکا است و ...
باید از میانه چارچوبی نرده ای عبور کنیم که درست است شبیه درب تعبیه شده بود اما بیشتر به دستگاه سلاح یاب شباهت دارد که در اماکن حساس برای تفتیش می گذارند . اما ظرافتهای طراحی صنعتی که در آن ها دیده می شود در این دستگاه دیده نمی شد .
آنسوی دیوار ، دو سرباز ایستاده اند . یکی بالای پلکان ورودی به کانکس و دیگری مقابلتان . دومی که پیش رویتان است به اشاره و چند کلمه ساده فارسی و لهجه آمریکایی می فهماند که باید دست ها را باز کرده و روی شکل دستها روی دیوار بگذارید و پا ها را هم روی جای پای باز شده روی زمین و خودش همان حالت را می گیرد . خلاصه کلام اینکه با ایما و اشاره و رفتار ، می فهماند که می خواهد تفتیش بدنی نماید . هندزفری ، دستمال و مهری که جیبم را برحسته کرده بود توجهش را برانگیخت . قدمی عقب ایستاد و گفت " جیب " . با این پرسش حس کردم عقب رفتنش یک گارد نظامی بوده و دومی هم که بالا ایستاده ، فرم آماده دفاع احتمالی گرفته است .
به ارامی دستم را داخل جیبهایم کردم . اشیاء موجود را با کف دست بیرون آوردم و نشانش دادم و با دست دیگر بوسیله بیرون کشیدن پارچه داخل جیب ، نشان دادم که چیزی ندارم .
در تمامی مدتی که اینکار را انجام میداد ، سرباز مسلح دوم ، روی پله ها ایستاده و مراقب شرایط به نظر می رسید .
با تشکری که میکند می فهمم باید وارد آن کانکس شوم .
آنچه در این سالها شنیده ایم وتوصیه های روزهای قبل از سفر مسئولین کاروان ، من را کمی نگران کرده بود که باید شاهد برخوردهایی زشت و توهین آمیز باشم .
وارد کانکس شدم .
در میانه کانکس روی نیمکتی نشستم . مقابلم ، دو میز وجود داشت که دو نفر روی آن نشسته بودند . یکی به نظر سیاه پوست آمریکایی و دیگری عرب آمریکایی به نظر می رسید .
دست راستم ، درب ورود و میزی وجود داشت . روی میز نقشه ای و نوت بوک وایویی بود ( کمی حال کردم که نوت بوکی با مارک نوتبوک خودم می دیدم
) . کنار این میز ، یک مرد و زن نظامی آمریکایی نشسته بودند و با هم گپ میزدند . نمی توانستم متوجه حرفشان شوم . چون نه مایل بودم نگاهم را روی آنها نگه دارم که مبادا به کنجکاویم مشکوک شوند و نه چنان رسا و بلند صحبت می کردند که بشود فهمید به هم چه می گویند . خانم ، با لباس کامل نظامی ، مسن و بدون حجاب بود . ( البته کاملا تاثیر سن و خشونت نظامی گری را می شد بر چهره اش دید )
دست چپ ، درب خروجی کانکس و یکی دو میز دیگر وجود داشت . دو نظامی دور میزی درحال ناهار خوردن بودند . دوسه نفری هم انتهای کانکس ایستاده بودند . یک خانم که مسلح به سلاح کمری بود ، یک سیاه پوست و یک سفیدپوست آمریکایی که قدی بلند و اندامی ورزیده داشتند . خانم نظامی کنارشان ، جوان و چهره ای نمکین داشت و موهایش را دم اسبی بسته بود ( به چشم خواهری
) . برایم جالب بود که کلتش را روی ران پا محکم کرده بود . تصور من این بود که کلت ، سلاحی کمری است و آن را روی کمربند شلوار نگه می دارند . اما جالب بود که این خانم ، قاب کلتش به نحوی بود که از کمربند شلوارش آویزان شده بود و عملا کنار رانش قرار گرفته بود . تسمه ای پائین این قاب را روی ران ثابت کرده بود . گویی روی پا بندی بسته است . حسی که شبیه دیدن هد بند روی پیشانی به آدم دست می دهد اینجا ایجاد می شد. این طرز بستن اسلحه ، سلاح را کاملا زیر دست نظامی قرار میداد . بصورتی که در حالت ایستاده با دستانی رها در کنار تن ، می توانست با حرکتی آن را بگیرد . نه اینکه مانند هنگامی که به کمر بسته می شود ، ابتدا دست را تا به کمر بالا بیاورد و بعد اسلحه اش را بگیرد ( خدائیش ما هم یک پا نظامی گری بلدیم و خودمان هم نمی دانستیم هااااا
) . وقتی نگاهم با آنان گره خورد ، نگاهشان با لبخند همراه شد . نمی دانم به کنجکاویم می خندیدند یا این لبخند ، ادامه شوخیشان در مورد نوشیدن آب و صحبتشان پیرامون ناهار خوردن و نخوردنشان یا تلاش شیطنت آمیزشان برای نیم کردن یک قوطی آب معدنی خالی بود .
وقتی با اشاره دست ، مقابل آن سیاه پوست آمریکایی پشت میز نشستم ، اطلاعاتی از پاسپورتم را وارد نوت بوکش کرد . نوت بوکی که روی آن نوشته شده بود این دستگاه تحت سیستم امنیتی آمریکا قرار دارد ( یا چیزی به این مضمون که دقیقا به یاد ندارم ) . همه چیز را ابتدا انجام می داد و با اشاره درخواست می کرد که من هم تکرار کنم . ابتدا چهار انگشت دست راست ، سپس چهار انگشت دست چپ و در مرحله سوم ، دو انگشت شصت را بصورت همزمان اسکن کرد . سپس از تک تک چشم ها به ترتیب با دو دستگاه تصویر برداری نمود .
به توصیه دیگران تلاش نکردم که با آنها انگلیسی صحبت کنم . پس وقتی کارش تمام شد ، به فارسی از او پرسیدم : " تمام ؟" . پاسخش اگرچه با لهجه آمریکایی بود ، اما فهمیدم که او هم فارسی را می فهمیده و حتی می تواند صحبت کند .
پاسپورتم را گرفتم و با اشاره سری دوستانه به آن دوسه نفر کنار درب خروجی ، از کانکس بیرون آمدم . بقیه کاروان رفته بود . آمریکایی مسن لباس شخصی به من گفت که به کدام مسیر رفته اند و آن ایرانی که با آنها همکاری می کرد یادآوری کرد که کوله پشتیم را هم کاروانیان با خود برده اند . فهمیدم که آنان هم مانند من دقیق بوده اند و حتی به خاطر داشتند که من هنگام جدا شدن از کاروان برای انگشت نگاری ، کوله پشتیم را درآورده بودم .