سفر به عراق 8 - جاده نجف 2

به هر حال کشورهای صحرایی ، باید نمادهای خود را نیز به نمایش گذارند

در همه خستگی راه ، کلافگی معطلی ناشی از مهمان نوازی اداری عراقی ها برای ورود به کشورشان ، دیدن خورشید رنگین شده در غروب ، حتی اگر از پس شیشه های کثیف اتوبوسهای عراقی و در میانه بازرسی های پرتعداد پلیس جاده ای باشد ، باز هم زیبا به نظر می رسد . ولو اینکه خورشیدشان را پشت دود دودکشهای آجرپزی ها ببینید . آجرپزی های پر تعداد مسیر در این کشور.

برای اولین بار ، توالت اوپن هم دیدیم و تجربه کردیم . توالتی که سقف نداشت ، پائین درب آن باز بود . ارتفاع درب هم تا حد سینه یک فرد عادی میرسید .

 

با همه خشکی که به چشم آمد ، نزدیکی به رودها ، فضای بیابانی را از بین می برد و حتی آن را ساحلی می کند .

 

و در این ساحل ، پارک ساحلی که مشتمل بر چندین ردیف چراغ ، کلبه مانند و ... می باشد هم دیده می شود

در میانه های جاده ، بازهم نشانی از ایران . همان خربزه هایی که در مرز شاهد ورودشان به عراق بودیم (

 

دیدن هر تصویری که نشانی ار موطن داشته باشد جالب است . ولو این که یک نام باشد بر کالایی ایرانی

در این میان ، روستایی هم به چشم می آید

حضور نیروهای نظامی ، که این کشور را بیشتر به یک پادگان تبدیل کرده است ، هنوز برایمان عادی نشده است . از این رو عکس برداری در اتوبوس از جاده ، توام با تذکرات همسفرانی می شود که نگران کاروان هستند که مبادا مشکلی ایجاد شود

در میانه های مسیر به شهری می رسید که فقر از آن می بارد . اما آنتن ماهواره در آن خودنمایی می کند

در جای جای این کشور ، نشانه هایی از باورهای دینی می بینید

 

 

سفر به عراق 7 - جاده نجف 1

برای هر سفری که به کشوری جدید می روید ، روز یا ساعات اول همه چیز برایتان تازگی دارد . مسیری که از مرز عراق تا شهر مقدس نجف سپری نمودیم نیز همچنین بود .

برای دریافت مهر ورود به کشور عراق چیزی حدود ۵-۶ ساعت معطلی کشیدیم . حضورمان مصادف شد با ساعت ناهارشان . همگی تعطیل کردند و رفتند . در این موارد است که می توانید تفاوت کشورهای توریست پذیر و غیر توریست پذیر را درک کنید . مگر می شود تصور نمود که مقدم توریستهای کشور ، ولو توریست مذهبی را چنین خیر مقدم بگوئیم؟؟!!  در این مین آنچه در چشمان شما می نشیند نیروهای بد قلق نظامی عراقی با چهره هایی خشن ، محیطی بدون امکانات ( بدون جای نشستن کافی ، آب آشامیدنی ، سرویس بهداشتی و ... ) همه چیز تحت کنترل پلیس. خلاصه فقط خستگی و کلافگی است.

وقتی مهر ورود به کشور را دریافت می کنید باری از دوشتان برداشته می شود .

مسیری که برای سوار شدن به اتوبوس باید طی کنید ، اولین چشم اندازهای این کشور را برایتان به نمایش می گذارد . کمی که دور می شوید تازه متوجه ساختمانهایی می گردید که از کنارشان با همه خستگی ناشی از معطلی و کلافگی گذشته اید ، دیدن برجک های نگهبانی مرزبانی عراق ، شما را به یاد نقطه صفر مرزی می اندازد که در دو طرف آن ، هر دو کشور میله پرچمهایی نصب کرده اند و پرچم خود را آویخته اند . عملا پرچمها با هم فاصله ای چند سانتی متری بیشتر ندارند . از دور احساس می کنید اصلا فاصله ندارند .

 

و هنوز همه چیز برایتان جاذبه دارد که از ایران سرافراز ، آثاری به چشم می آید

اتوبوسها باید تامل کنند تا تیم اسکورت به آنها اجازه تردد بدهند

چشم انداز محیطی که پیش رو دارید ، بیابانی خشک است .

البته این شنزارها ، خیلی هم بی استفاده نیستند . کامیونهای فراوانی هستند که به انتقال شنهای بارگیری و شسته شده می پردازند

همچنان که آثار جنگی که بر ایران تحمیل شد، هنوز در نقاطی از کشور دیده می شود ، نخلستانهای سوخته در عراق هم دیده می شود

با این حال ، نخلستانهایی سرزنده هم به چشم می آیند

 آثار دفاع ایرانیان از حمله ای که به انها تحمیل شد را بغیر از نخلستانها هم می توان دید

 با همه این خرابی و کمبود ، دیدن یک مدرسه مانند ، که دقیقا نفهمیدم مدرسه است یا خدماتی دیگر به کودکان می دهد ، جالب بود .

 

ضمن آنکه پارک بازی کودکان را هم از پشت شیشه های خاکی اتوبوس ، در پس ردیفی از نرده ها مشاهده کردیم

 

سفر به عراق 6 - انگشت نگاری نیروهای امریکایی

 

هنگامی که وارد خاک عراق شدیم و چندمتری پیش رفتیم ، مواجه با حضور نظامیان آمریکایی شدیم .

همیشه در ذهنمان ، نیروهای نظامی آمریکایی را اسطوره نظامی گری شناخته ایم . خواه این موضوع درست باشد ، خواه نادرست .

لباسشان ویژه بود . پوتین و عینکشان بیش از بقیه عناصر لباسشان توجه برانگیز می نمود. گروهی از آنان مسلح  بوده و گروهی اگرچه لباس نظامی به تن دارند ، اما مسلح نبودند . تک و توک هم لباس شخصی در میانشان دیده می شود . اما وجه مشترک همه آنها ، هیکل نسبتا بزرگشان است .

یکی از این نظامیان که با یک مسلح همراهی می شود پیش می آید . کاملا مشخص است که پاهایش مشکل دارد چرا که در هنگام راه رفتن ، گام ها را مستقیم و صحیح بر نمی دارد . مسافران را یکی یکی مرور می کند و از جوانان حاضر در کاروان با زبان فارسی و لهجه ای روان ، در مورد دفعات سفرشان می پرسد . پاسپورت مرا هم روی باقی پاسپوتهایی که گرفته است ، می گیرد . هم من و هم سایر همسفران احساس نا امنی و نگرانی داریم .

نظامی مسلحی که در پی اوست ، به اشاره دست می فهماند که عینکم را بردارم و دستگاهی را مقابل چشمم میگیرد . بعد از اینکه پاسپورت جوانان را جمع کرد ، آن را تحویل یک لباس شخصی مسن آمریکایی می دهد و ما را از جمع جدا میکند .

روی نیمکتی پشت دیواری می نشینیم تا کسی پیدا شود و اسامی افراد را یک به یک با لهجه آمریکایی بخواند . در زمان کوتاه این انتظار ، موضوع صحبت با سایر همسفران ، تسلط آن آمریکایی به زبان فارسی بود . حتی شرط می بستند که ایرانی مقیم آمریکا است و ...

باید از میانه چارچوبی نرده ای عبور کنیم که درست است شبیه درب تعبیه شده بود اما بیشتر به دستگاه سلاح یاب شباهت دارد که در اماکن حساس برای تفتیش می گذارند . اما ظرافتهای طراحی صنعتی که در آن ها دیده می شود در این دستگاه دیده نمی شد .

آنسوی دیوار ، دو سرباز ایستاده اند . یکی بالای پلکان ورودی به کانکس و دیگری مقابلتان . دومی که پیش رویتان است به اشاره و چند کلمه ساده فارسی و لهجه آمریکایی می فهماند که باید دست ها را باز کرده و روی شکل دستها روی دیوار بگذارید و پا ها را هم روی جای پای باز شده روی زمین و خودش همان حالت را می گیرد . خلاصه کلام اینکه با ایما و اشاره و رفتار ، می فهماند که می خواهد تفتیش بدنی نماید . هندزفری ، دستمال و مهری که جیبم را برحسته کرده بود توجهش را برانگیخت . قدمی عقب ایستاد و گفت " جیب " . با این پرسش حس کردم عقب رفتنش یک گارد نظامی بوده و دومی هم که بالا ایستاده ، فرم آماده دفاع احتمالی گرفته است .

به ارامی دستم را داخل جیبهایم کردم . اشیاء موجود را با کف دست بیرون آوردم و نشانش دادم و با دست دیگر بوسیله بیرون کشیدن پارچه داخل جیب ، نشان دادم که چیزی ندارم .

در تمامی مدتی که اینکار را انجام میداد ، سرباز مسلح دوم ، روی پله ها ایستاده و مراقب شرایط به نظر می رسید  .

با تشکری که میکند می فهمم باید وارد آن کانکس شوم .

آنچه در این سالها شنیده ایم وتوصیه های روزهای قبل از سفر مسئولین کاروان ، من را کمی نگران کرده بود که باید شاهد برخوردهایی زشت و توهین آمیز باشم .

وارد کانکس شدم .

در میانه کانکس روی نیمکتی نشستم . مقابلم ، دو میز وجود داشت که دو نفر روی آن نشسته بودند . یکی به نظر سیاه پوست آمریکایی و دیگری عرب آمریکایی به نظر می رسید .

دست راستم ، درب ورود و میزی وجود داشت . روی میز نقشه ای و نوت بوک وایویی بود ( کمی حال کردم که نوت بوکی با مارک نوتبوک خودم می دیدم ) . کنار این میز ، یک مرد و زن نظامی آمریکایی نشسته بودند و با هم گپ میزدند . نمی توانستم متوجه حرفشان شوم . چون نه مایل بودم نگاهم را روی آنها نگه دارم که مبادا به کنجکاویم مشکوک شوند و نه چنان رسا و بلند صحبت می کردند که بشود فهمید به هم چه می گویند . خانم ، با لباس کامل نظامی ، مسن و بدون حجاب بود . ( البته کاملا تاثیر سن و خشونت نظامی گری را می شد بر چهره اش دید )

دست چپ ، درب خروجی کانکس و یکی دو میز دیگر وجود داشت . دو نظامی دور میزی درحال ناهار خوردن بودند . دوسه نفری هم انتهای کانکس ایستاده بودند . یک خانم که مسلح به سلاح کمری بود ، یک سیاه پوست و یک سفیدپوست آمریکایی که قدی بلند و اندامی ورزیده داشتند . خانم نظامی کنارشان ، جوان و چهره ای نمکین داشت و موهایش را دم اسبی بسته بود ( به چشم خواهری  ) . برایم جالب بود که کلتش را روی ران پا محکم کرده بود . تصور من این بود که کلت ، سلاحی کمری است و آن را روی کمربند شلوار نگه می دارند . اما جالب بود که این خانم ، قاب کلتش به نحوی بود که از کمربند شلوارش آویزان شده بود و عملا کنار رانش قرار گرفته بود . تسمه ای پائین این قاب را روی ران ثابت کرده بود . گویی روی پا بندی بسته است . حسی که شبیه دیدن هد بند روی پیشانی به آدم دست می دهد اینجا ایجاد می شد. این طرز بستن اسلحه ، سلاح را کاملا زیر دست نظامی قرار میداد . بصورتی که در حالت ایستاده با دستانی رها در کنار تن ، می توانست با حرکتی آن را بگیرد . نه اینکه مانند هنگامی که به کمر بسته می شود ، ابتدا دست را تا به کمر بالا بیاورد و بعد اسلحه اش را بگیرد ( خدائیش ما هم یک پا نظامی گری بلدیم و خودمان هم نمی دانستیم هااااا      ) . وقتی نگاهم با آنان گره خورد ، نگاهشان با لبخند همراه شد . نمی دانم به کنجکاویم می خندیدند یا این لبخند ، ادامه شوخیشان در مورد نوشیدن آب و صحبتشان پیرامون ناهار خوردن و نخوردنشان یا تلاش شیطنت آمیزشان برای نیم کردن یک قوطی آب معدنی خالی بود .

وقتی با اشاره دست ، مقابل آن سیاه پوست آمریکایی پشت میز نشستم ، اطلاعاتی از پاسپورتم را وارد نوت بوکش کرد . نوت بوکی که روی آن نوشته شده بود این دستگاه تحت سیستم امنیتی آمریکا قرار دارد ( یا چیزی به این مضمون که دقیقا به یاد ندارم ) . همه چیز را ابتدا انجام می داد و با اشاره درخواست می کرد که من هم تکرار کنم . ابتدا چهار انگشت دست راست ، سپس چهار انگشت دست چپ و در مرحله سوم ، دو انگشت شصت را بصورت همزمان اسکن کرد . سپس از تک تک چشم ها به ترتیب با دو دستگاه تصویر برداری نمود .

به توصیه دیگران تلاش نکردم که با آنها انگلیسی صحبت کنم . پس وقتی کارش تمام شد ، به فارسی از او پرسیدم : " تمام ؟" . پاسخش اگرچه با لهجه آمریکایی بود ، اما فهمیدم که او هم فارسی را می فهمیده و حتی می تواند صحبت کند .

پاسپورتم را گرفتم و با اشاره سری دوستانه به آن دوسه نفر کنار درب خروجی ، از کانکس بیرون آمدم . بقیه کاروان رفته بود . آمریکایی مسن لباس شخصی به من گفت که به کدام مسیر رفته اند و آن ایرانی که با آنها همکاری می کرد یادآوری کرد که کوله پشتیم را هم کاروانیان با خود برده اند . فهمیدم که آنان هم مانند من دقیق بوده اند و حتی به خاطر داشتند که من هنگام جدا شدن از کاروان برای انگشت نگاری ، کوله پشتیم را درآورده بودم .

 

 

سفر به عراق 5 - نقطه صفر مرزی

بعد از عبور از سوله ای که تصویرش را پیشتر دیده اید  ، مقابل روی خود تنها دربی میان دیواری می بینید . اما همین چند متر هزاران حرف در خود دارد ( به دلایل امنیتی ، امکان عکس برداری از این مکان را نداشتم و از این بابت متاسفم ) :

این سوی درب ، آخرین نیروهای پلیس مرزبانی جمهوری اسلامی ایران هستند که شما را با نظم و مرتب بدرقه می کنند و آن سوی درب ، شما چهره اولین عراقی هایی را می بینید که انتظار ورودتان را می کشند .

اولین فردی که توجهتان را جلب میکند ، یک عراقی با لباس شخصی است که اسم شما را از روی لیست ویزای گروهی صادره ، با لهجه ناتوان خودش می خواند . اگرچه سعی می کند چهره اش را با لبخند به شما بنمایاند ، اما به هرحال او اولین عراقی ای است که می بینید . همانانی که سالها کشورتان را به دستوری احمقانه ، آماج همه پدیده های شوم قرن بیستمی کردند و هنوز که هنوز است چمشهایمان و گوشهایمان آثار بجامانده از آن رفتارهای " خصمانه " را می شنوند و می بینند . رفتارهایی که شاید به این زودی ها از گنجینه ذهنمان زدوده نشود .

در همین حال و هوا هستید که پا از چارچوب درب می گذرانید و حس می کنید که با عبور از این خط ، دیگر کاملا وارد خاک کشوری جدید شده اید که امروز "‌کشور دوست و برادر عراق " نامیده می شود .

از اینجا به بعد سفری با یک دنیا نکته آغاز می شود . سفری که عطشش را داشته ام . سفری که آرزویش را داشته ام . سفری که چشمان پرسشگر و کنجکاو من تلاش نمود آن را ببیند ، حس کند ، درک کند و اگر قوانین اجازه داد ، ثبت کند .

 در همین افکار هستم که خود را میان تعداد زیادی نوجوان و جوان عراقی ، با لباسهای یک سره کارگری سورمه ای رنگ می بینم . کلاهی به رنگ پرچم عراق بر سر دارند تا آفتاب تیز این منطقه آنان را نیازارد اما چه کنم که هنوز رنگ پرچمشان من را آزار می دهد و متاسفانه همه جا هم این پرچم را باید ببینم .

در همین هیاهو ، مسیری می یابیم به سمت جلو . مسیری در پی سایر همسفران . در پی کاروان های جلوتر .

آنانی که قبل از شما از این دیوار عبور کرده اند و اکنون آنان را بر روی دو ردیف زنانه و مردانه نیمکتها، نشسته می بینید .

نمی توانم انکار کنم که درک من از چهره همسفرانم ، آمیزه ای است نگرانی و واهمه دیدار با نظامیان عراقی . آنانی که از این به بعد زیاد به چشم خواهند آمد .

در همین حال و هوا ، چشم مانیتور کننده ام روی تصویر اولین نظامیان آمریکایی متوقف می شود

 

 

سفر به عراق 4 - عبور از مرز ایران

مسافران صبح سوار بر اتوبوس ها شده و مسیر کوتاه مهران تا مرز را طی کردند .

 اینجا وقتی از اتوبوس ها پیاده می شوند ،باید تمامی وسایل خود را از اتوبوس بردارند .

اگرچه باید به سمت " سالن مسافری پایانه مرزی مهران " طی طریق کنید ،

نگاهی که اطراف می چرخانید ، دیده هایتان به موارد متعددی باز می شود مانند :

کامیون های سیفیجات که برای صادرات می روند

پایگاه مراقبت بهداشتی مرز بهرام آباد

و بازارچه مرزی مهران

به هرحال باید وارد ساختمان نسبتا زیبای " سالن مسافری پایانه مرزی مهران " شوید که نمای بیرونی خوب اما بدون رسیدگی دارد

و درونش هیچ ویژگی خاصی را نمی توانید ببینید مگر تجمع کاروانیانی که انتظار "مهر خروج از کشور "را می کشند .

وقتی مهر خروج از کشور در پاسپورتتان زده شد ، یعنی شما قانونا از کشور خارج شده اید ، اما هنوز گام بر خاک ایران می نهید . باید ساک به دست به سمت آخرین ساختمانهای موجود در خاک وطن بروید .

تجمع کاروان ها تا زمانی که به آنان اجازه عبور از ساختمانی که تابلوی " پایانه مرزی مهران " بر آن نصب شده است ، ادامه می یابد .

این آخرین ساختمانی است که خواهید دید. در پشت این ساختمان ، دیوار و دربی قرار دارد که دقیقا بر روی نقطه صفر مرزی قرار دارد .

انتظار مسافران گاه تا چند ساعتی ادامه می یابد . این انتظار کاملا بستگی به نوبت رسیدن کاروان به شهر مهران در شب قبل و دریافت نوبت کاروان از مرزداران دارد .

سفر به عراق 3 - شهر مرزی مهران  

 

مهران آخرین شهر ایران در مسیر راه زیارت است . شهری در فاصله حدودا ۱۰ کیلومتری از نقطه صفر مرزی. شهر که در جنگ تحمیلی عراق بر علیه ایران عملا با خاک یکسان شد و آنچه دیده می شود ، شهری است که در طول سالهای پس از جنگ بازسازی شده است . قابل انکار نیست که چندان هم شهر چشم گیری نیست ( این دیدگاه ، یعنی چشمگیر نبودن مهران ، پس از بازگشت از سفر و ورود دوباره به خاک ایران کاملا تغییر می کند و آن را نسبت به شهر هایی که در عراق دیده اید ، شهری مدرن می بینید )

نخلهای بجا مانده از جنگ:

خانه هایی آراسته به زینت نخل هایی سبز :

ابتدای صبح ، کاروانها در تلاشند تا پیش از بقیه آماده حرکت به سمت نقطه صفر مرزی شوند . جایی که شب قبل برای آن نوبت گرفته اند و بر اساس همین نوبت هم به آنان اجازه عبور از مرز داده می شود

 

 

سفر به عراق 2 - عزیمت

برای عزیمت به عتبات عالیات دو امکان وجود دارد : ثبت نام در سیستم سازمان حج و زیارت و عزیمت آزاد . بعدا خواهم گفت که شیوه اول مطمئن تر می باشد .

بعد از ثبت نام  ، قرعه کشی ، عقد قرار داد با یکی از کاروان های مورد تائید ، جلسه ای آموزشی برای زوار برگزار می شود که در آن نکات مهم این سفر به زوار گوشزد می شود .

در موعد مقرر باید در مقابل مسجد ترمینال غرب آماده باشید . جایی که نمادی از مشک تیر خورده حضرت ابوالفضل ساخته و نصب شده است

کاروان ها ، در روزی که تهران بارانی پائیزی به خود می دید

در محل قرار حاضر شدند .

البته وقت ناشناسی یکی از همراهان باعث شد که سفر با یکساعت و نیم تاخیر آغاز شود . البته این مسافر نه تنها حق الناس را نمی فهمید بلکه مدعی هم بود . به هرحال ، تاخیر مذکور که تا فردا عصر گریبانگیر کاروان بود ، مزاحمت فراوانی را به همراهان تحمیل نمود .

کاروان ما بعد از عبور از اتوبان تهران - ساوه به همدان رفته و ناهار را در هوای بارانی نسبتا شدیدی در یکی از رستوران های مسیر سرو نمود

ادامه مسیر به سمت کرمانشاه و مهران ادامه یافت . مسیری که در آن جای مناسبی برای نماز مغرب و عشا یافت نشد و مکانی بسیار وحشتناک به این منظور مورد استفاده قرار گرفت . مکانی بدون سرویس بهداشتی مناسب و کافی و نمازخانه متناسب با تعداد مسافران !!!!

مسافرانی که از حدود ساعت ۸.۵ صبح در تهران آماده و ۱۱ عازم شده بودند ، ساعت ۱۲ شب به مهران رسیدند . در این شهر ، سالن خانه ها را برای اقامت هیئتی مسافران آماده کرده اند

و نام زایر سرا بر آنها گذارده اند

البته دارای مدارکی که نشان از کنترل های بهداشتی و سیاحتی می باشد هم هستند

سفر به عراق 1- مقدمه و فهرست مطالب

 

سفر به عراق برای من چند ویژگی داشت که این سفر را برایم خاص تر از سایر سفرها می نمود:

۱- از آرزوهای بزرگ زندگی ام ، دیدار نجف اشرف و حرم حضرت امیرالمومنین بوده است .

۲- عراق کشوری است که نامش در دورانی که کودکی و نوجوانی خود را سپری می کردم ، با عنوان " دشمن " برده می شد . نمی توانم انکار  بکنم که همچنان هم احساس بدی نسبت به نام این کشور دارم . حتی اگر بدانم که " منشور کوروش " در آن کشف شده و نامهای بزرگان فراوانی از ایران زمین در آن سرزمین حک شده است .

۳- با این سفر زیارتی ، من در طول یکسال توانسته ام تمامی چهارده معصوم را زیارت کنم ( به یاد داشته باشیم که حضرت حجت ( عج ) نیز بر اساس روایات در مسان ما هستند و ایشان را دائم می بینیم ، اما چون نمی شناسیمش ، نمی دانیم که با وی دیدار داشته ایم ) .

۴- می دانستم که سفری ساده نخواهد بود و یکی از دشوار ترین سفرهایم را تجربه خواهم کرد. عملا هم چنین شد . علاوه بر دشواری های حمل و نقلی در این سفر ، هم در بغداد و هم در کربلا ، تجربه شنیدن صدای انفجار را داشتیم . خصوصا که انفجار در کربلا نسبتا نزدیک بود .

۵- در این سفر ، برخلاف همه سفرهای قبلی نتوانستم آنطور که باید و شاید عکس بگیرم . در تمامی مراحل سفر ، بارها و بارها مسئولین حج و زیارت ایران و کاروانمان تذکر می دادند که از نیروهای امنیتی آمریکایی و عراقی عکس نگیرید . برای اجرای این خواسته آنان ، نمی توانستم هرجایی عکس بگیرم . چرا که عملا در هرجایی که دست بلند می کردم تا تصویری ثبت کنم ، یک نیروی نظامی عراقی یا آمریکایی وجود داشت . با این حال در مواردی بدون این که بخواهم خودشان در تصویرم جای گرفتد و من در این وقایع کاملا بی تقصیر بوده ام .

 

و حال مانند سفرهای قبلی ، به مرور بعد از دسته بندی موضوعات و عکسها ، این نوشتار را کامل خواهم کرد .

 سفر به عراق 3 - شهر مرزی مهران

 سفر به عراق 4 - عبور از مرز ایران

 سفر به عراق 6 - انگشت نگاری نیروهای امریکایی

سفر به عراق 7 - جاده نجف 1

سفر به عراق 8 - جاده نجف 2 

 
 
 

سفر به عراق 13 - بارگاه شاه نجف علی ( ع )

 

سلام دوباره

 

سلام

من دست همه شما ها رو می بوسم . انتظار نداشتم که این همه مورد لطف و محبت شما بزرگوارانی قرار بگیرم که بسیاری از شما را اصلا به چهره ندیده ام .

من از سفر به کربلای معلی و نجف اشرف برگشتم و مانند همیشه یه دنیا مطلب برایتان دارم که به مرور خواهم نوشت .

شرمنده بزرگواری همگیتان شدم و هستم

پایدار و سربلند باشید

بی خوابی - هیجان

 

این روزها به شدت درگیر کارهای نهایی سفر بوده ام . برایم سخت بود ، چرا که باید جزئیات چندین کار مهم را هماهنگ می کردم . این هم از عاداتی است که در این سالها کسب شده است . هیچ وقت ذهنم آرام و قرار ندارد . گویی این ذهن نباید استراحت داشته باشد .در هر لحظه ، ده ها موضوع را در خود می پروراند و می پالاید.

آخرین روز کاری ام را با شتابی فراوان و زمانبندی میلیمتری کارها ، به سرانجام رساندم . قصد داشتم زود بخوابم و زود بیدار شوم . اما گویی نباید زود بخوابم ولی باید زود بیدار شوم . چندین اسم به ذهنم رسید که هنوز با صاحبانش خداحافظی نکرده ام . شاید در پس طلوع ، حافظه ام یاری کرد و این نیت را نیز به عمل تبدیل کردم .

بیخوابی ام تا بدانجا رسید که از ۲ گذشته بامداد خود را به کامپیوتر برسانم و این سطور را بنویسم . چرا می نویسم هم نمی دانم . برای که ، نمی دانم . گویی فقط باید نوشت . شاید از اضطراب سفر است و شاید ...

مجددا مروری بر اطلاعات کشور مقصد داشتم . آداب سفر ، نکات مهم این سفر ، بایدها و نباید ها ، نیازهای بستن ساک، پول ، خوراک و ...

یقین دارم بیدار ماندنم تا این ساعت شب و پیش بینی رویدادهای فردا ، دستاوردی جز سردردهای وحشتناک همیشگی ام نخواهد داشت . اما ای کاش می توانستم به زور کودک بیقرار چشمم را بخوابانم . چه بازیگوشی اش ، خواب را کلافه کرده است .

شاید فرصتی و مجالی یافتم تا بیشتر و کامل تر بنویسم و شاید هیچ وقت ننوشتم .

 

خداحافظی ( شاید موقت و شاید برای همیشه )

 

طبق برنامه ، من برای مدت دوهفته نخواهم بود .

اگر یاز گردم ، باز هم در خدمتتان خواهم بود

و

اگر بازگشتی نداشتم ، حلالم کنید

به امید دیدار

برای وقتی مناسب

 

محل تشكیل كلاسها

 

!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

محل تشكیل كلاسهای ....

 

تصاویری از مکه

تصاویر بسیار زیبایی از شهر مکه به دستم رسید که حیفم آمد مقابل چشمان شما قرار ندهم . امیدوارم که شما هم مانند من از دیدنشان حض کنید :

در پایان باید نکته ای را هم اشاره کنم :

این تصاویر عمدتا با تاکید بر نمایش کعبه و برج ساعت مکه گرفته شده است . برجی که موسسه بن لادن  سازنده و مالک آن است .

و ایکاش که ما هم می توانستیم نمادهای شهرهایمان را به این زیبایی و دلربایی در چشم جهانیان تصویر کنیم تا مایل به سفر به ایران گردند .

 

همچنین می توانید به سفر به عربستان - سفر عمره - 1 - مقدمه و فهرست مطالب  هم سری بزنید