بی خوابی - هیجان
این روزها به شدت درگیر کارهای نهایی سفر بوده ام . برایم سخت بود ، چرا که باید جزئیات چندین کار مهم را هماهنگ می کردم . این هم از عاداتی است که در این سالها کسب شده است . هیچ وقت ذهنم آرام و قرار ندارد . گویی این ذهن نباید استراحت داشته باشد .در هر لحظه ، ده ها موضوع را در خود می پروراند و می پالاید.
آخرین روز کاری ام را با شتابی فراوان و زمانبندی میلیمتری کارها ، به سرانجام رساندم . قصد داشتم زود بخوابم و زود بیدار شوم . اما گویی نباید زود بخوابم ولی باید زود بیدار شوم . چندین اسم به ذهنم رسید که هنوز با صاحبانش خداحافظی نکرده ام . شاید در پس طلوع ، حافظه ام یاری کرد و این نیت را نیز به عمل تبدیل کردم .
بیخوابی ام تا بدانجا رسید که از ۲ گذشته بامداد خود را به کامپیوتر برسانم و این سطور را بنویسم . چرا می نویسم هم نمی دانم . برای که ، نمی دانم . گویی فقط باید نوشت . شاید از اضطراب سفر است و شاید ...
مجددا مروری بر اطلاعات کشور مقصد داشتم . آداب سفر ، نکات مهم این سفر ، بایدها و نباید ها ، نیازهای بستن ساک، پول ، خوراک و ...
یقین دارم بیدار ماندنم تا این ساعت شب و پیش بینی رویدادهای فردا ، دستاوردی جز سردردهای وحشتناک همیشگی ام نخواهد داشت . اما ای کاش می توانستم به زور کودک بیقرار چشمم را بخوابانم . چه بازیگوشی اش ، خواب را کلافه کرده است .
شاید فرصتی و مجالی یافتم تا بیشتر و کامل تر بنویسم و شاید هیچ وقت ننوشتم .
رامبد باران دوست هستم.