نمایشگاه رسانه های دیجیتال
حوالی ۹.۲۰ صبح رسیدم . فوق العاده جالب بود . ساعت کار نمایشگاه ۹ صبح اعلام شده بود اما تا نزدیک های ۱۰ همچنان بسیاری از غرفه ها تعطیل بود . انگار غرفه داران را به بازداشتگاه یا مسلخ می آورند که هم در نمایشگاه شرکت می کنند و هم دیر می آیند و غرفه هایشان تعطیل است .
تا نزدیکی های ۱۱ گشتم . گرما هم کلی مرا خسته و کلافه نموده بود . در همین حال یاد مراکز خرید مالزی افتادم ( سفر به مالزی 38 - مراکز خرید ) که تمامی تلاششان را برای جذب مردم انجام می دهند .
در حین گشت و گذار ایده هایی برای داشتن نرم افزارهایی خاص به ذهنم خطور کرد که ای کاش می توانستم جلوی این ذهن ایده آفرین را بگیرم .
چرا ؟
هر چه گشتم نتوانستم بفهمم که یک نرم افزار مشخص را چگونه بیایبم . پس خیلی شیک و با کلاس رفتم سراغ میز اطلاعات . کمی با اپراتور مربوطه گپ زدم تا بلکه مرا راهنمایی کند . آخرالامر هم که تمام همتش را برای کمک متمرکز نمود سری به کامپیوتر مقابلش زد و با دست گوشه ای را نشان داد . ( لطفا خودتان مقایسه کنید : سفر به مالزي32 – راهنمايي ) برای اینکه کمی خنگی خودم را به ایشان نشان دهم یک نقشه نمایشگاه برداشتم و از او خواستم موقعیت من و آن غرفه را نشان دهد . البته کار بیهوده ای بود چون انگشت اشاره و دست کشیده بیشتر از علامت گذاری روی نقشه کار ساز است!!!!
القصه
به آن غرفه رسیدم
غرفه مربوطه تعطیل بود . ساعت ۱۱۱۵ بود . دیگر دود از کله مان بلند شده بود .
نمی دانم چرا اینقدر پر توقع شده ام . چرا فکر می کنم که در پس نمایشگاه رسانه های دیجیتال باید فهم و شعوری معادل دنیای دیجیتال باشد ؟ چرا گمان می کنم که مردم ایران با سابقه تاریخی چند ده هزار ساله بخشی از تمدن بشر را ساخته اند ؟ نمی دانم چرا تصور می کنم که می توانیم به عظمت و بزرگی جهانگیران ایرانی دست یابیم ؟ نمی دانم چرا تصور می کردم که برای طراحی یک مجموعه باید نیازهای مراجعه کنندگان را پیش از طراحی شناخت و برایش فکر و تدبیری اندیشید و آسایش خاطرشان را فراهم نمود.
سرتان را درد نیاورم .
دست از پا درازتر با تعدادی بروشور ( که برای پرکردن سطل آشغال منزل مناسب بودند ) + خستگی و درماندگی دیدار بی نتیجه از نمایشگاه , سی کار خودمان رفتیم .
البته یاد آن جمله معروف و در اینجا کاملا با معنی افتادم که :
دیجیتالم کجا بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!
رامبد باران دوست هستم.