خداحافظی کلاسی
من هم کم کم دارم عادت می کنم که تمامی کلاسهایم یه جوری با بقیه کلاسهای دنیا فرق داشته باشه .
جلسه های اولش ، کارو تلاش بچه در طول ترم و در نهایت خداحافظی آخرش.
برای خودم هم کلاس بیشتر به صحنه نمایشی می ماند که نقشی باید در آن ایفا کنم و تماشاگرانش را برای کلاسی دیگر یا صحنه ای دیگر به جایی دیگر بسپارم .
برای این منظور ، دیالوگ نقشم را در جلسه آخر آماده می کنم . اما یک تفاوت اساسی در آن دقایق با همه کلاس وجود دارد . اگر در همه طول ترم به هزار دلیل باید خودم نباشم ، اما در آن دقایق ، خودم هستم .
این ترم برای اولین بار یکی از دانشجویانم ،متن خداحافظی را خلاصه کرد و برای خودم ارسال کرد .
.
.
.
همین چند دقیقه پیش داشتم ایمیل های اینباکسم را مرور می کردم و آنهایی که دیگر به وجودشان نیازی نداشتم را دیلیت می کردم که با این نوشته از یکی از آقایون دانشجو مواجه شدم :
" سلام وعرض ادب خدمت استادعزیزم
امروزروزسخت وعجیبی بودنه برای من برای همه بچه هایی که روزاول مرددبودن باشماکلاس بردارن یانه؟
امروزحالتون خیلی عجیب بوداگه باهمون حال چنددقیقه دیگه صحبت میکردیدهمه گریه میکردن
احساس میکردم هاله شما انقدربازشده که همه بچه هارودربرگرفته صدای تالاپ تولوپ قلب مهربونتون رومیشنیدم مثل پدری که داره بابچه هاش وداع میکنه بهمون نگاه میکردید نگاهتون خیلی سنگین بود توذهنم چندبارتصورکردم کاش میشد بغضم رو بازکنم وگریه کنم اماالان درحال نوشتن دارم این ایمیل دارم گریه میکنم
برامون خیلی زحمت کشیدیددستتونو میبوسم خواهش میکنم اجازه بدید باهاتون باشم همونطورکه خودتون گفتید مثل یه دوست
خیلی دوستتون دارم "
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۹ ساعت 19:8 توسط دکتر رامبد باران دوست
|
رامبد باران دوست هستم.